
کمی آنسوی حضور... میان سلام... خداحافظی که سر دادیم؛... بی شک با تمام حرفهای این روزگار، به اسارت می روم... و بی نفس خود را می آویزم؛ از دوردستهای چشمان تو... از خیال گریزان رفته بر باد... آری، خود را می آویزم که شاید از تمام من، در زیر پاهای خسته... نفس بشکسته... مات مانده از روزگار، زمین تکانی بخورد!... و من آرام بگیرم در پایان طوفان حرفهای فرو خورده... که شاید مردم چشمان این گذر، کمی با خود روراست باشند... کمی بفهمند،... که شاید زمین، زمین خدا باشد... شاید... . . نویسنده : علیرضا مقدس . https://t.me/bidaribayanکارگاه بیداری بیان...
ما را در سایت کارگاه بیداری بیان دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 45