از این دنیا باید رفت... به جائی... به دنیایی که دیگر آسمانش بر سرت خراب نشود... و بمانی در مسیر عاشقانه های بی حسرت... جائی که سر به آشیانه ای بی حرف بگذاری. جائی که سراسرش، رد قدمهای بوسه ی ماه باشد... و تمام لبخند بی تردید ستاره. و در این میان شاید... به دنیای زیر آب بیشتر میتوان خوشبین بود؛ به جائی میان اقیانوسها... زیر دریا... آنجا... زیر تمام امواج خروشان لبریز از تمام نفسهای عمیق... میان تمام رهائی... و همیشه رفتن... رفتن... رفتن... و رفتن... و شاید... شاید تنها نگرانی، روشن کردن سیگار تنهائی ام باشد... و نبود آتشی که بی جان دیگر دود نمی کند... آنجا... زیر آبهای بی پروا... من باشم و تمام آغوشِ غرق در وسعت خیال... من باشم و تمام ناتماممان...